سالارولوژی

salarology

August 5، 2006

نباشد


می‌شود. می‌شود جور دیگری باشد.
نه کتاب‌هام. نوشته‌‌هام. نه روزنامه‌ها. نه اخبار. نه هیچ‌کس. نه تو. نه من. نباشد هیچ. جور دیگری باشد با نبودن.
می‌شود صبح به صبح پا شد از خواب.
شب‌ها خوابید. که جور دیگری باشد.
افتاده باشد. از اسب لنگ روزگاری که کاش افتاده باشد. که نباشد. جور دیگری باشد.

July 7، 2006

شرم


اتوبوس راه افتاد. با دو دست‌خط. که نیمی از اتوبوس دست دیگری بود. و دستش لرزیده بود وقت نوشتن انگار.
انگار که راه افتاده بود. نیمه‌ي دوم قبل از ابتدا. با دست‌خط لرزان. اتوبوس دو تکه. دو دست‌خط.
وسط یک کاغذ سفید خط‌دار. اتوبوسی که نیمه‌ي دومش را.

April 8، 2006

از این هولناک بی منظره که می دانی.

از این هولناک بی منظره که می دانی. از این هولناک بی منظره فرار تا خیال در خیال ناآشنا. ناآشنا با دیگری. هر که بیرون است از تو.
حس عجزی که همراه است همیشه با گریز. و حس عجزی که همراه است همیشه با گریز.
گریز. به راهروهای دور از ذهن ذهن. که هر چه لمس شدنی است، هر چه لمس ناشدنی اما واقعی است دور باشد.
دور باد.
آرامش ملازم استیصال.
.
و خوب که نگاه کنی چقدر می شود خندید به همه و همه چیز.
.
کمدی است خوب که نگاه کنم.
زندگی تراژدی نیست. شاید کمدی باشد.

March 21، 2006

نیست


که جواب بخواهی از من. بخواهی بگویم. چه را؟
چرا همیشه انگار از دست رفته است چیزی...
چیزی بگو که بگویم. بپرس. بخواه.
پُرم.
آب نمی‌شود. سکوتم مثل سنگ. تا نخواهی، نگویی. تا بیشتر نپرسند چشم‌هات.
بگو که بگویم.
تنهایی، بهار وقتش نیست. نه وقت حرف زدن، نه شنیدن و نه بودن.

March 19، 2006

مبارک!

من در سال تازه دارم یک صفحه‌ی خانه برای خودم درست می‌کنم. از همه‌ي رفقایی که تا حالا به من لینک داده‌اند، یا دوست دارند من به آن‌ها لینک بدهم می‌خواهم خواهش کنم با ایمیل salarkashani@gmail.com تماس بگیرند و نشانی وبپیجشان را برایم بفرستند.
سال نو مبارک!

March 14، 2006

در روزهای آخر اسفند


کنکور را بگذار برای بعد. به موقعش حسابی برایت زار خواهم زد و نق‌نق خواهم کرد.
هشتادوچهار دارد می‌رود. انگار باید خوشحال بود.
ممنون که سالارولوِژی را خوانده‌ای. که نگذاشته‌ای من بیش‌تر از چیزی که برایم خوب است تنها باشم.
این شبکه‌ی بزرگ به ما که هیچ‌وقت اجازه نداشته‌ایم خودمان باشیم، جرات نکرده‌ایم تنهایی‌مان، فردیتمان را به کسی نشان دهیم فرصت داده‌ است که تنهایی هم را بشناسیم و یاد بگیریم به آن احترام بگذاریم.
ممنون که سالارولوژی را می‌خوانی. بهارت مبارک. و رفتن هشتاد و چهار.


در هشتاد و چهار همه‌ چیز مثل خواب بود. همه چیز مثل خواب بود. مثل هشتاد و سه و مثل قبل‌ترها.
اما هشتاد و چهار درست مثل یک خواب بود. نه درست مثل هشتاد و سه و قبل‌ترها.
گذشت.

March 6، 2006

...


فقط اين كه
دنيا يك مضحكه ي گنده بيشتر نيست.

February 7، 2006

حرف‌های بیست روز مانده به کنکور

. مانده که باشی خیلی وقت، مانده باشی که وقتش برسد، وقتش برسد که باشی، باشی آن‌قدر که بتوانی، جرأت کنی که بگویی هستی... .
توی این روزگار، وقتِ رسیدن همیشه دیر می‌رسد.
من در این روزگار تلخ، فقط حقم را می‌خواهم از این روزگار تلخ. که بعد تو بگویی حد حق هرکس از روزگارش را چه‌کسی تعیین می‌کند؟ چطور؟ و دلم بخواهد ساکت باشم و دلتنگ.
دلتنگِ «اسب تازی شده مجروح به زیر پالان/ طوق زرین همه بر گردن خر می‌بینم».
دلتنگِ این روزگار تلخ.
......

.
هیچستان خیلی وقت است حرف نوی نداشته. به‌روز شده. شاید برای آخرین بارها. نمی‌دانم.

. سالارولوژی تا حوالی نیمه‌ی اسفند (موعد کنکور) تازه نخواهد شد.

. این برای من مهم است. شاید خیلی‌ها انتظار حرفی را که می‌خواهم بزنم از من نداشته باشند. حتا شاید به مذاق بعضی‌ها خوش نیاید. اما می‌خواهم بگویم دوست دارم همه‌ی شمایی که سالارولوژی را می‌خوانید و من را می‌شناسید یا نه، فارغ از اعتقادی که دارید یا ندارید، برای من و کنکورم دعا کنید. و اگر به دعا کردن معتقد نیستید برایم آرزوهای خوب کنید.
اگر تصمیم گرفتید که چنین کاری انجام دهید حتماً همین‌جا برایم پیغام بگذارید.

خوب باشید
سالار

January 27، 2006

چه‌طوری است شما همیشه...


از پاییز دَرَم می‌آورند وقتی فصل‌ها پاییزند همه. می‌افتم در بی‌زمانیِ من. می‌افتم توی خاطرات پاییز که در بی‌زمانی هم هوا سرد می‌شود. زرد می‌شوم در پاییز.
و خدا که نشسته‌است آن‌ور ناکجا، در بی‌مکانیِ من. و نگاه می‌کنم که کاری دستش نیست که نگاه می‌کند با پوزخند. که رحم نمی‌آید دلش از ما. از صحنه‌های شلوغ پلوغ نانوشته‌اش. از بازیگرهای پر قیل‌و‌قالش. از ما.
دلتنگی است. قاطی می‌شود با ترس.
و دلم که نمی‌خواهد بزند زیر گریه.

چه‌طوری است شما همیشه حالتان خوب است؟

January 6، 2006

مایی




حالا که خوب نگاه می‌کنم، می‌بینم چیزی هم نبوده خیلی. خیلی که بخواهم بنشینم و بگویم، شرح بدم. مثل همه. از یک جا شروعم کرده‌اند. ادامه‌ام داده‌اند و ادامه‌ام می‌دهم تا این‌که تمام. تمام بازی همین است. همین‌قدر است. قدر بی‌اندازگی یک انسان، که من باشم یا تو باشی. که من و تو باشیم که ما بشویم. بشویم ما، که دلمان تنگ بشود وقتی که منیم و توئیم برای ما. وقتی که دیگر دلمان نیاید تنها باشیم. دیگر دلمان نباشد. با من نباشد با تو... با ما باشد. باشد برای روز مبادای بی‌تویی برای من. برای تو که از بی منی دلت نیست با تو. با ماست. مایی شرح ندارد که ساده باشد. سخت است. ولی ما آدم‌های ساده‌ای هستیم. ساده‌ایم و خوب. خوب که نگاه کنی، می‌بینی چیزی هم نبوده خیلی. خیلی که بخواهی بنشینی و بگویی... .
آدم غصه‌اش می‌شود.

December 16، 2005

و این خیلی عذاب‌آورتر از خیلی چیزهای خیلی عذاب‌آور دیگر است.



زندگی را دوست دارم. اما وقتی می‌خواهم زنده باشم یکهو دلم تنگ می‌شود.
گاهی وقت‌ها عجیب حوصله‌ام سر می‌رود از دست زنده‌ها.
می‌دانی... بعضی از آدم‌ها هستند که خیلی از مرگ بدشان می‌آید.خیلی خیلی. برای همین دلشان می‌خواهد زنده باشند. نمی‌خواهند یک وقت برسد که مرده باشند.
این‌جور آدم‌ها وقتی می‌خواهند زنده باشند، خوب که نگاه می‌کنند به زندگی می‌بینند زندگی همراه مرگ است که زندگی است. هر کسی می‌خواهد زنده باشد باید قبول کند که یک وقت برسد که او دیگر نباشد. مرده باشد. بعدش... چون زندگی هم آخرش مساوی مرگ می‌شود، و این‌جور آدم‌ها به خاطر ترس و نفرت از مرگ خواسته بوده‌اند زنده باشند، و حالا می‌بینند زنده بودنشان مستلزم مرده بودنشان است و مرده بودنشان مستلزم زنده بودنشان در نهایت... از زندگی کردن هم خیلی خوششان نمی‌آید در حالی که از مرگ متنفرند.
و این خیلی عذاب‌آورتر از خیلی چیزهای خیلی عذاب‌آور دیگر است.

اینجوری نگاهم نکن حالا.

November 29، 2005

خوش...


امروز خودم را داشتم خیال می‌کردم در حالی که همه‌ی اندک سهم انتظارداشته‌ام از دنیا با من بود. به این فکر کردم که چقدر پی یک مفهوم گشته‌ام که خوشبختی... خوشبختی چیست ... چطور می‌شود که کسی "احساس" خوشبختی می‌کند.
بستگی دارد به تو، به اطرافت، فکرهات. بستگی دارد به همه‌ی آن چیزی که تو را ساخته تا اکنون و ادامه‌ات خواهد داد تا بعد به عنوان یک انسان. و گاهی بستگی دارد به فاصله‌ای که میان دانستن و ندانستن هست.
انسان طماع‌ترین جانور دنیاست. خوشبختی در به دست آوردن بیش‌تر نیست. به داشتن هست ولی به بیشتر داشتن نه. خوشبختی حسی است که در لحظه، تنها و تنها به "تو" ـ یک جانور تنها ـ اختصاص دارد. خوشبختی بیرون از ما به عنوان یک واقعیت واحد همسان برای هر انسان وجود ندارد. خوشبختی معناست. احساس است. و البته که این احساس محدود به جبر ِداشته‌های آموخته‌ی توست. و می‌دانم قصه سخت‌تر خواهد شد اگر بگویم تاثیر هر کدام از این آموخته‌ها، این تاثیرات بیرونی بر هر فرد چیزی متفاوت از دیگری است.
تو تعریفی داری از خودت. از جریان زندگی. تو فکر می‌کنی. و این کاری است که به یک مفهوم، همه‌ی آدم‌ها انجام می‌دهند. درست و اشتباه ندارد اگر کم و زیاد داشته باشد. زندگی برای تو واجد معناست و با معیارهای عاری از ارزش، معنای ذهنی هیچ‌کس از زندگی، برتر یا پست‌تر از دیگری نیست. خوشبختی از این معنا می‌آید. و این معنا باز هم فقط در محدوده‌ی جبر زمانی و مکانی بیرون از تو انتخابی است.
بیشتر خواستن همیشه تو را به سمت خوشبختی نمی‌برد.
اما من برای جاه‌طلبی احترام قایلم. جاه‌طلبی را تنها خصیصه‌ی انسان های جامعه‌ی اکنون نمی‌دانم که ناشی از سرمایه داری باشد. آن‌ هم هست. اما من فکر می‌کنم بخشی از جاه‌طلبی آدم ها اگر نبود حتا الوهیتی وجود نمی‌داشت. حتا توحیدی وجود نمی‌داشت. و عرفانی. و علمی. و هنری. بخشی از روحیه‌ی همه‌ی آدم‌های بزرگ، هر قدر هم اهل قناعت باشند، جاه‌طلبی است.
اما آدم‌های بزرگ همیشه و لزوماً آدم‌های خوشبختی هم نیستند.
باید خودت را بفهمی. خودت را بفهمی. معنای شخصی خودت را از بودنت باید "بدانی". حتا اگر نتوانی آن را با واژه‌ها و اداها و شکل‌ها و آواها به بیرون از خودت انتقال دهی.
باید مطمئن شوی بهترین و بیشترین در دنیا وجود ندارد. و بعد سعی کنی از "داشتن" و نه "بیشتر داشتن" احساس خوشبختی کنی.
تا خوشبختی برای تو چه باشد. وای اگر چیزی نه زیاد، که محال در چهارچوب جبر زمان و مکانت... .

نمی‌دانم فهمیدی یا نه. این روزها دیگر آخر حرف‌هایم نمی توانم آن‌چه اول حرف‌هایم گفته‌ام را تصدیق کنم!

November 9، 2005

می‌ترسم


انگار نشسته‌ام کنار این راه. دلم چیزی نمی‌خواهد. حوصله‌ی حرف زدن ندارم. حوصله‌ی شعر ندارم. حوصله‌ي وبلاگ بازی ندارم.
انگار دویده‌ام تا اینجا که نمی‌دانم کجاست. هنوز می‌ترسم. از آدم‌ها می‌ترسم. هر چه هم بیشتر می‌گذرد بیشتر.
انگار حوصله‌ام سر رفته باشد. نخواهم ببینم اطرافم چه شده. نخواهم خودم باشم.
می‌ترسم. از آدم‌ها می‌ترسم. از دوستانم، دشمنانم که نمی‌شناسمشان، از غریبه‌ها... .
نصفه شب که داشتم پشت فرمان از شب‌گردی با رفقای قدیمی کاشانی برمی‌گشتم....... ببین... داشتم فکر می‌کردم نمی‌شود بروم شهربازی، دوباره سوار ماشین برقی بشوم و هی تصادف کنم با بچه‌های دیگر، ماشین‌های دیگر؟
انگار که بخواهم چشمم توی چشم آدم‌ها نیفتد. نمی‌دانم.
می‌ترسم. می‌ترسم.
یادداشت‌هایم را مرور می‌کردم:
"گاهی احساس می‌کنم در درون خودم تبدیل به هیولای خوف‌آوری شده‌ام که اگر بشناسیش بی تأمل خواهی گریخت..."
از من می‌ترسی؟

October 30، 2005

له شوي


زندگي آدم‌هايي مثل من پر است از تناقض‌هاي گنده.

خيلي حرف است. آموزش و تربيت ما و بيشتر از آن، چيزي كه خودمان هستيم با آن‌چه از ما مي‌خواهند مغايرت دارد. تو ناگزير در زمان خودت خواهي زيست، در مكان خودت. در مكان و زمان كه باشي، كم و زياد دارد، اما هميشه قاعده‌اي هست كه به تو مي‌گويد "بايد" چطور باشي. كجا قرار بگيري. چه كني.
اين داستان‌ها را حالا كه نه هرگز براي كسي نخواهم گفت. هيچ وقت با واژه نمي‌شود همه‌ي واقعيتي را رساند به كسي. واقعيت هميشه و همه جا در واژه‌ها تحليل رفته، تقليل پيدا كرده است. و فكر كن كه تو با اين واژه‌هاي لال به عنوان يك انسان بخواهي قصه‌ي خودت را براي ديگري بگويي. من تا به حال هيچ وقت دو انسان را نديده‌ام كه از واقعيتِ هم چيز مشتركي بفهمند. چيزي كه مطابق باشد با آن چه ديگري مي‌انديشد. تو ناچاري خودت را با واژه بفهماني به كس ديگري كه بيرون از توست. هيچ كس نمي‌تواند جاي ديگري باشد.
چيزي را كه گفتني نيست نمي‌گويم. فقط اين همه حرف بايد چيزي را براي تو كه نمي‌شناسمت روشن كند:
سر جاي خودت باش. آن طور نباش كه هستي. جوري باش كه بايد باشي. تو در خودت زندگي نمي‌كني. بر عكس، آن چه زنده نگه مي‌داردت بيرون از توست. بيشتر خوشبختي براي بيشتر آدم‌ها در اين است كه هر چه بيشتر طوري بزيند كه ديگران از آن‌ها توقع دارند.
اگر يك وقت ديدي بين آن چه هستي با آن چه بايد باشي فرق هست پس منتظر باش كه دير يا زود
له شوي.

October 15، 2005

خوبم


حالم خوب است.
.
خيلي حرف دارم برای گفتن این روزها. آن‌ قدر که احساس می‌کنم اگر بنا به گفتن همه‌شان باشد، این‌جا جا نخواهند شد. اما از طرفی هم این روزها دور و برم پر از آدم‌هاست و فرصتی برای خلوت دست نمی‌دهد. تا بوده هم سالارولوژی حاصل اوقات تنهاییم بوده است.
.
«من فکر نمی‌کنم که هیچ‌گاه در هیچ نقطه از زمین این همه مردم دیده شده باشند که این‌ همه صادقانه سرشار از سودای نفع عمومی، این همه حقیقتاً بی خیال از منافع خاص خود ... و این همه مصمم برای به خطر انداختن گرامی‌ترین چیزهای زندگی خود در این راه باشند و بکوشند تا برتر از سوداهای حقیرانه‌ی درونی خودقرار گیرند. ... این صحنه هیچ‌گاه از یاد آدمیان زدوده نخواهد شد. همه‌ی ملت‌های بیگانه شاهد این صحنه بودند، به تحسین آن دست زدند و از آن به هیجان آمدند... من از بین انبوه خاطرات پراکنده‌ای که معاصران انقلاب برای ما گذاشته‌اند، هیچ‌گاه به خاطره ‌ای برنخورده‌ام که مشاهده‌ی جریان‌های نخستین روزهای 1879 اثری نازدودنی در آن به جای نگذاشته باشد. در همه جا تاثیر روشنی، سرزندگی و تازگی عواطف جوانی آن هویداست. من به خود جرئت می‌دهم و می‌گویم تنها یک قوم در روی زمین هست که توانسته چنین منظره‌ای در پیش چشم همگان پدید آورد آن هم ملت من است. من به خوبی به اشتباهات این ملت واقفم و خطاها، ضعف‌ها، و بدبختی‌های او را می‌شناسم. اما این را هم می‌دانم که این ملت به چه کاری تواناست. اقداماتی وجود دارد که تنها ملت فرانسه توانای انجام آن‌هاست، تصمیماتی وجود دارد که تنها ملت فرانسه قادر است اتخاذ کند. تنها این ملت است که می‌تواند در پی آن باشد که روزی نفع مشترک بشریت را دنبال کند و به خاطر آن بجنگد...»
این سطرها نوشته‌ی «الکسی دو توکویل» فرانسوی بعد از انقلاب کبیر است.
راستی راستی این جمله‌ها تو را در حافظه‌ی تاریخیت به یاد چیزی نمی‌اندازد؟
.
آغاز زندگی مشترک بعضی از رفقا که سالارولوژی را می‌خوانند مبارک باشد.

October 2، 2005

...

به تو نگاه می‌کنم و می‌دانم
تو تنها نیازمند یکی نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به درآیی.
من پا پس می‌کشم
و در نیم گشوده به روی تو بسته می‌شود.
. . .
سالارولوژی از این به بعد دیر به دیر تازه خواهد شد.

September 22، 2005

...


یک شاه سیاه؛ یک شاه سفید. بی حتا یک پیاده‌ي سیاه؛ یک پیاده‌ی سفید که باقی مانده باشد توی خانه‌های سیاه و سفید این صفحه.
دوتا شاه تنها که حتا اگر هم بخواهند بایستند توی دوتا خانه‌ی مجاورِ سیاه و سفید کیش خواهند شد. نخواهند توانست.
پات.

September 19، 2005

هیچِ ِ هنوز


عبور ثانیه‌ها، روزها، فصل‌ها، سال‌ها از کنار آدم. مثل هیچ. هیچ. هیچ.
من حالا این‌جا هستم. این‌جایم که به تو بگویم هیچ بوده. همه چیز.
هیچی که سرآغاز خزیدن به درون خود نیست. موجد یاس نیست. آگاهی است. آگاهی. با یک دلتنگی بی‌قرار که هنوز از همیشه تا همیشه هست و فکر می‌کنم خواهد بود.با همه‌چیزِ دیده و شنیده. لمس‌کرده و خوانده. گفته و نوشته.
این روزها هنوز، هنوز است.


« هنوز در سفرم...
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده خواهد شد
کجاست جای رسیدن
و پهن کردن یک فرش
و بی‌خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟»





September 13، 2005

بود



با یک مشت شکست که شکست بود. با یک مشت پیروزی که شکست بود.
پاییز می‌شود.
من لیسانسه می‌شوم.
خودم را درون خودم می‌بینم که دارد به خودم پوزخند می‌زند.
همیشه لحظه‌ی آخر را بیشتر از لحظه‌ی اول دوست دارم.
دوست دارم برگ‌ها زرد شوند. بریزند.
و توی «ولی عصر» راه بروم و فکر کنم به این‌که... .

September 6، 2005

برمی گردم


دارم برمی‌گردم.
مثل آن طرف که می‌گفت جوامع از یک‌جا شروع می‌شوند. می‌روند. دور می‌زنند. دور می‌زنند. تا این‌که باز می‌رسند به جای اولشان. اما این جای اول همان جای قبلی نیست. وقتی دور می‌زنی همیشه چیزی به تو اضافه می‌شود. از تو کم می‌شود. می‌گفت قانون تکامل، خواب و خیال آدم‌هایی مثل داروین و اسپنسر است.
حتما می‌گویی خودش هم احمق بود که این چرندها ـ قانون‌ها ـ را می‌بافت به هم. شاید.
اما من حالا دارم برمی‌گردم. نه مثل قبل.
اشکال کار آدم‌ها این بودکه همیشه دنبال قانون می‌گشتند. نتوانستند. می‌نشستند خیال می‌کردند که مثلا خدا آن بالاست. نشسته ما را امتحان کند. برای خدا نماز خواندند و قربانی کردند. خدا مقنن قانون بودن بود.
بعدها فهمیدند که دیگر بزرگ شده‌اند. این را اولین بار دیوانه‌ای فهمید که اسمش کُنت بود. گفت ما از خدا گذشته‌ایم دیگر. خدا مال بچگی بود. از مابعدالطبیعه گذشته‌ایم که مال نوجوانی بود. حالا بالغ شده‌ایم و جشن بلوغ انسان را خودش گرفت. گفت آدم بالغ قانون‌ها را با علم اثباتی می‌فهمد. نشست و دوباره خیال کرد. خیال کرد. و خیال‌هایش علم بود.
و آقای مارکس که بچه‌هایش از بی‌پولی می‌مردند. خیال می‌کرد. خیال می‌کرد. وپیامبر قانون انقلاب لایتغیر خوبی‌ها بود.
دارم برمی‌گردم. دلم می‌خواهد باز برگردم همان‌جا که بودم. وتنهاییم را آه بکشم که مثل تف سربالا پخش شود توی صورت دنیا و خودم.
تو شاید هیچ‌وقت مازوخیست نبوده‌ای. آن‌طور که آن آقا که اسمش فروید بود و سیگار برگ می‌کشید و می‌دانست آدم باید با عضو کوچک جنسی‌اش چه‌کار کند می‌گفت. نمی‌دانی این‌که آدم خودش را هی بکوبد به در و دیوار زندگی، خودش را لعنت کند، چه‌قدر لذت‌بخش است. نمی‌فهمی.
بگذار دنیا دور بزند. آدم‌ها دور بزنند. من سرم گیج می‌رود این روزها.

August 30، 2005

فریدون سه پسر داشت


گاهی بی‌خودی بعضی چیزها به هم ربط پیدا می‌کند. یا چه می‌دانم آدم این‌طور «حس» می‌کند. چند وقت است دارم نظریه‌های انقلاب را می‌خوانم از کتاب‌های «جامعه وسیاست» مایکل راش، «تغیرات اجتماعی» گی روشه و «تئوری‌های انقلاب» استانفورد کوهن. همه را هم برای کنکور فوق لیسانس. تا الان چیزی در حدود هزار و پانصد صفحه از منابع را خوانده‌ام؛ یعنی در حدود یک ششمش را. تا اسفند باید همه را خوانده باشم. می‌خوانم.
این روزها که رسیده بودم به انقلابات به صورت خیلی اتفاقی برخوردم به یک رمان ممنوعه از عباس معروفی به نام «فریدون سه پسر داشت». رمان معروفی به انقلاب ایران می‌پردازد و آن‌ چیزهایی که به عنوان پیامدهای انقلاب، گریبان همه‌ی ما را ظرف این سال‌ها گرفت.
بستگی دارد چه تعریفی از انقلاب داشته باشیم. اما برای یک انقلاب عظیم، انقلابی که همراه است با خشونت بی‌قید و تحول اساسی در همه‌ی ساختارهای اجتماعی، بعضی از پیامدها ناگزیرند. ازجمله آن دسته پیامدهایی که رمان معروفی تصویرشان می‌کند.
جالب است که در جامعه‌شناسی انقلاب هم غیر از تئوریسین‌های مارکسیست تقریبا همه‌ی نظریه‌پردازها به پدیده‌ی انقلاب به عنوان یک واقعیت غیرضروری و یک بیماری قابل پیش‌گیری نگاه می‌کنند. واقعیتی که ثبات اجتماعی را نابود می‌کند و ثبات به یک اعتبار، و یژگی ارگانیسم «سالم» اجتماعی است. از این زاویه که بخواهی نگاه کنی انقلاب یک بیماری کشنده‌ی اجتماعی است که یقینا پیشگیریش هم آسانتر از درمان خواهد بود.
بدک نیست شما هم رمان «فریدون سه پسر داشت» معروفی را بخوانید. اگر خواستید از این‌جا دانلودش کنید.

August 27، 2005

تب

نمی‌دانم سالارولوژی چقدر خواننده‌هایش را اذیت می‌کند. همین‌قدر می‌دانم یکی از رفقا نامه‌ای «تهدید آمیز» فرستاده برایم و گفته این چیزهایی که می‌نویسی خیلی نامفهوم است. چون به هیچ وجه قصد ندارم همین هفت هشت تا خواننده‌ی ثابت سالارولوژی را هم که دارم از دست بدهم؛ فعلا این تهدید را جدی می‌گیرم.
..........................
تب باز افتاده به جانم.
داشتم با تن و روان تبدارم به تقدیر فکر می کردم.
من به تقدیر اعتقاد ندارم. آوردن دلیل منطقی برای این‌که چرا یک نفر مثل من به تقدیر معتقد نیست شاید خیلی هم واقع‌بینانه نباشد. دلیل عمده‌ی اظهار این بی‌اعتقادی این است که من از سال‌های نوجوانی به بعد جاهایی بوده‌ام و با آدم‌هایی در ارتباط قرار گرفته‌ام که به ظاهر تفکر مدرن و کم‌وبیش روشنفکرانه داشته‌اند. در این شرایط معمولا نتیجه این است که تحت تاثیرات این سال‌ها در محیط‌های ظاهراً مدرن من هم چنین اظهار نظری بکنم.
اما واقعیت این است که این جریان "باز‌اجتماعی‌شدن" ـ که مغایر با جریان اجتماعی‌شدن من در کودکی بوده ـ آمیخته است با یک تظاهر عمیق و البته بیش‌تر وقت‌ها ناخودآگاه.
ما همه یاد گرفته ایم که در گفتار به چیزی معتقد باشیم و در کردار به چیز دیگر. و این واقعیت را خیلی وقت‌ها خودمان هم نمی دانیم. چون بخشی از فرایند جامعه‌پذیری‌مان این را هم به ما یاد داده است.
این‌ها را شاید برای این گفتم که اوضاع جسمی و روانیم این روزها، امروز کشاندم به سمت یک تفکر تقدیرگرایانه‌ی چند ساعته. هر چند من به تقدیر اعتقاد ندارم!
اتفاق‌ها راپشت سر هم ردیف کرده‌بودم و از مجموعه‌شان می‌خواستم نتیجه بگیرم: کار تقدیر بود.
اما بعد دوباره تب یادم انداخت که ذهن آدم واقعیت‌ها را بی‌شکل و بی‌طرف نه برداشت می‌کند و نه استنباط. ذهن آدم دوست دارد همه چیز را آن‌طور که دوست دارد ببیند. و حتا ناخودآگاه آن‌چه را نمی‌خواهد نمی‌بیند و طبعا این ندیده‌ها را در استنباطش جا نخواهد داد.
واقعیت همیشه به شکل ظرف ذهن ما درمی‌آید و این چیز‌هایی که من الان دارم می‌نویسم هم از این قاعده مستثنا نیست.

August 21، 2005

بازی کن


این احمقانه است. نشستن بیرون صحنه‌ی بازی و عاقل اندر سفیه آدم‌ها، بازیگرها را نگاه کردن. با این خیال خام که قاعده‌ی بازی را بلدی. بلدی و فقط نمی‌خواهی. نمی‌خواهی.
نه.
بلد نیستی.
بلد نیستی.
بلد نیستی.
خزیدن ابلهانه به درون با چاشنی یاس واقعی و فخرفروشانه. خودبرتربینی در درون و تواضع متظاهر بیرونی.
نفی آن‌چه بیرون از توست. غلبه‌ی احساس بی‌نیازی از جریان بازی همگان. فرار از قواعد واقعی بازی بیرون و بی‌قاعدگی در درون.
و
احساس تنهایی بی‌مرز و بی‌انجام.
من احمقانه‌ام.

August 15، 2005

...


تنها بودم. رفتم از آشپزخانه کارد را آوردم گذاشتم روی میز تحریر.
می‌دانی که نمی‌توانم. نتوانستم.
متنفر بودم از من.
بیرون از من و این اتاق مرد‌ها نیرومند بودند و زن‌ها هی خودشان را توی آینه‌ها نگاه می کردند.
خوابم برد.

August 12، 2005

کوتاه بیا


حس شوربختی ناگاه اما انگار همیشه. نه به خاطر ناکامی از نیاز به ارتقا. به خاطر چیزی که می دانی و نمی دانی چیست.
خواستن و نخواستن. ولع تمام شدگی و میل غریب زیست.
کوتاه بیا. باید کوتاه بیایی. نباید جزء لاینفک این شهر نباشی. باید خودت در شهر تحلیل برود. باید... .
می دانی... همیشه فکر می کرده ام سهم ما از زندگی چیزی بیش از زندگی است. و اتفاقی که افتاده همین است. همین است که دلت آشوب می شود. قرار نمی گیری. جا نمی شوی.
کوتاه بیا.
آدم برای زنده بودن باید جزء باشد. مثل این برگ که دلخوش است به دلخوشی همگی این درخت گردو.
فکر کن. شاید ما ساده تر از این حرف ها باشیم.
.
باشد. بس می کنم. باشد.

August 8، 2005

نمی توانم


نه از جنس ژست های همه و همیشه. نه.
حاصل این سال ها موجود تلخی از آب در آمده است. موجودی که با این سیاهه ها اعتراف می کند عمیقا دلتنگ است از این که نتوانسته.
می خواهم بگویم من به پدرم مدیونم، به اندازه ی یک فرزند. به مادرم مدیونم، به اندازه ی یک فرزند. به خودم... . من هیچ چیز نبوده ام. نتوانسته ام باشم.
بابا می آید. می ایستد. نگاه می کند. فکر می کند. فکر می کند پسر بزرگش توی خانه کم حرف بوده، از همان اول. حالا بی حرف شده است. فکر می کند. فکر می کند. فکر نمی کند. خسته می شود از خودش.
خودم نمی دانم. باور نمی کنی؟خودم نمی دانم چرا هیچ چیز خوشحالم نمی کند.
کاش لااقل... من می توانستم... می توانستم این ها از شرم خلاص شوند.
نه از جنس ژست های همه و همیشه . نه. باور کن. دلم تنگ بود. همین.

August 4، 2005

و لباس التقوی...


از تذکر یک نفر ناشناس توی کامنت های پست قبلی خیلی ممنون.
دارم فکر می کنم به این که چند وقت دیگر باید برگردم به آن دیوانه خانه ای که اسمش را گذاشته اند گروه جامعه شناسی. که رئیس دانشکده اش می گوید سطح آموزشی اش همردیف برکلی است. و استاد جامعه شناسی ادبیاتش در خواندن یک بیت سعدی سر کلاس سه تا غلط گنده دارد.
و دانشگاهی که بزرگترین افتخارش آمار سالانه ی ازدواج دانشجویی است.
شده ایم از این جا مانده و از آن جا رانده. از همه جا مانده و از همه جا رانده. خودم را می گویم. و امثال خودم.
و... مجسمه ای که آن بالا می بینید منم با عکسی به نشان یادگار و تبرک در کنار یکی از آخرین اقدامات فرهنگی حراست دانشگاه شهید بهشتی.

July 31، 2005

comment system

Haloscan commenting and trackback have been added to this blog.

July 30، 2005

من این جا هستم


ماهی ها. گنجشک های بالاسر. سپیدار. من این جا چه کار می کنم؟ آن کوچه ها که برق می زد با ساختمان های قشنگش و باغچه های دم در و آدم های مزین به زندگی. چه کار می کردم؟
گفتی هر کجا ابر هست. فکر کردی. من فکر نمی کردم. گفتی لابد... . نگفتی.
بعد که رفتیم دلم تنگ بود. شد. ماند.
حالا، هر کجا ابر هست.

July 22، 2005

که...


خودم را اینجا مینویسم. اول سطر. و بعد انگشتم را می گذارم روی کلید "اسپیس" که چند تا بیابان همین طور ساکت بنشیند، آرام بگیرد بعد من. که آن طرف مرزهای بیابانم اسم زن را بنویسم که کوچک بود. که پای پنجره، روی میز تحریر یادگاریش را بگذارم خاک بگیرد که باران را هم دوست... .
که بعد بنشینم سرم را مچاله کنم لای دست هام و هی به زن فکر کنم که دلم قرار... نمی گیرد.
که هی دنبال... دنبال... دنبالِ هرکسی بگردم. بگردم توی دنیای آدم هایی که چشم ندارند به آدم زل بزنند. که واژه اند فقط. توی اتاق های مجازی. که از... از... هرکسی بپرسم...
چی می خواستی بپرسی؟... من... من... ببین... آدم که شروع میشه... آدما که... ما که زندگی می کنیم... ینی می خوام بگم زنده بودن... نه... ببین... آدم که یه روز به دنیا اومد برای زنده بودنش چند بار باید بمیره؟
من چند بار؟ چند بار می توانم؟... و زن که کوچک بود و یادگاریش... .
می شود؟
می شود التماس کنم از شاگردهای دکتر رفیع پور واریانسش را بگیرند... ببینم چند بار... .
که بنشینم حساب کنم باز. حساب... که جلوی ریاضی توی کارنامه نوشته بود 15 و من 9 سالم بود. گریه کردم.
که نمی داند... هر کس، هیچ کس نمی داند برای تا مرگ رفتن چند بار... چند بار باید مرد.
پلک هایم را فشار میدهم به هم. که انگشتم را گذاشته ام روی "اسپیس" که فاصله ها آرام بگیرند تا صفحه های بعد، کتاب های بعد... که اسم زن را بنویسم که کوچک بود.
که خودم را دیگر ننویسم.
ننویسم
ننویسم

July 19، 2005

نمی دانم


دوباره دراز کشیده ام بین کاغذهای مانده از این سال ها. هر چه می گردم بیشتر حس می کنم اتفاقی افتاده. چیزی شده انگار. از جایی که نمی دانم کجا، کی بوده. ولی شده. دلم می خواهد بخوابم.
مهدی دو سه سال پیش نامه ای فرستاده برایم به ضمیمه ی عکسی از خودش به همراه دختری. نوشته:
… سالار چیزی عمیق تر از دلتنگی عذابم می دهد. نمی دانم چیست. نی نوا تمام شد. بی تو به سر نمی شود گذاشتم. طرف دومش تیزی کمانچه روحم را صیقل می دهد. سیگار روشن می کنم. بهمن کوچولو. شدیدن به پول احتیاج دارم.
لای کاغذها چند خط از نامه ی هدایت به جمال زاده با خط شتاب زده نوشته ام:
نه حوصله ی شکایت و چس ناله دارم و نه می توانم خودم را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم فقط یک جور محکومیت قی آلودی است که در محیط گند بی شرم مادر قحبه ای باید طی کنم. همه چیز بن بست است و راه گریزی نیست.
و چند جمله از کامو:
خوشبختی یعنی دلسوزی در حق شوربختی خود.
انسان کسی است که می خواهد علیه سرنوشت خویش قیام کند.
...
و یک دستخط بی تاریخ از خودم. شاید مال حوالی اتفاقی که یک روز نمی دانم کجا و کی افتاده :
من این ها را برای هیچ کس می نویسم... امروز احساس می کنم در یک فضای تاریک بی وزن سرد خالی نفس می کشم. احساس می کنم هر لحظه به تعلیقم در این فضای خاموش اضافه می شود... انگار قبلن در جایی آرام بوده ام. آرامشی که بی دلیل از من سلب شده و حس می کنم هرگز به من باز نخواهد گشت.
نمی دانم...

July 13، 2005

شما نفهما...


باید زنده بود. بیشتر از این ها.
من اما هی دهنم تلخ می شود. هی انگار می خواهم قی کنم.
این همه شعر... این همه حرف ... . مفت.
خسته. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


ببین... بذار این جوری بگم بهت... دیگه حتا نمی تونم گریه کنم... می فهمی؟... مث شماها... شما نفهما... شما آدمای بزرگ... شریف ... محترم.
ولم کنید.


July 10، 2005

Haloscan commenting and trackback have been added to this blog.

July 5، 2005

قیصر

یکی دو ماه آینده شاید هر دو سه روز یک بار به روز شوم. خوب است؟
یادداشت های مانده از سه سال اخیر را امروز داشتم زیر و رو می کردم. آدم یاد خودش می افتد. حسرت نمی خورم مثل خیلی ها. زندگی کرده ام. این سال ها خیلی از اندازه شان بزرگتر بودند برای من. خیلی.
لای این نامه ها و دستخط ها و یادداشت ها که می پلکم دیگر زمان می ایستد. متوجه چیزی نمی شوم دیگر. به سرم زده امشب و فردا شب و شب های دیگر نم نمک زنده شان کنم.
«قیصر امین پور» را در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دیدم. همان کت چهارخانه را پوشیده بود. با موهای بلندش.
زیر یکی از شعرهام چند خط نوشته:
«دست شما درد نکند. ذوق و حس شما خوب است. در بیان و پرداخت یعنی در ساختار، آهنگ و زبان، گاه شعر شما دچار لغزش هایی می شود. ان شاءالله با تمرین پیگیر بهتر و بهتر خواهید شد.»
معلمی داشتم که می گفت همیشه طوری رفتار کنید که وقتی ده سال بعد به رفتار امروزتان نگاه کردید خجالت زده نشوید.
می شود؟

July 3، 2005

سلام خداحافظ


انگار که تنهایی بیش تر دوستت داشته باشد. دارد. خوشحالی؟
می خواهم سلام کنم. بعد بگویم خداحافظ. مثل همیشه. می خواهم همیشه را داد بزنم از دست همیشه. من کجای هرگز آرام می گیرم؟ می گیریم؟
سلام. خداحافظ.

این روزها چرا باران نمی زند؟ عجیب نیست؟

June 19، 2005

هق هق

می گفت "چرا دستمو ول کردی... تو این شلوغی؟". توی این شلوغی... توی این شلوغی... وسط این بزرگی... این بزرگی. "آخه چرا دستمو ول کردی؟"
مثل او. من گریه می کند. "دستمو..." .
بلد نیستم. من این کهکشان را بلد نیستم، این فضای لایتناهی را. خودم را بلد نیستم. همه را بلد نیستم، همه جا را.
فقط توی این شلوغی... گریه ام که بند نمی آید، هق هقم... اگر می شد... می شد از کسی... از کسی که می دانست... پرسید... فقط همین را: من از کدام طرف آمده بودم... .
کسی نیست. این جا دایره است. می چرخند... می چرخم. از کدامشان بپرسم کجا کجاست؟
پرتم نمی کنی؟... پرتم نمی کنی از این دایره بیرون؟... "آخه پس چرا؟... چرا دستمو ول کردی؟" توی این شلوغی... شلوغی... صدام نمی رسد به خودم. هیچ کس به هیچ کس نمی رسد... کوه به کوه می رسد... آدم به آدم نمی رسد... نمی رسد... توت سیاه های باغچه رسیده بود.
پرتم نمی کنی؟ هی همدیگر را پرت می کنیم... می خواهم بروم... من می خواهم بروم... بروم بیرون دایره... بیست سال... سرم گیج رفت... گیج رفته است... گیج می روم. آن طرف کدام طرف بود؟ آن جا که بار اول سرم گیج رفت... "دستمو ول کردی" زدم زیر گریه... تا حالا... حالا... بند نمی آید... هق هقم بند نمی آید. "چرا... چرا دستمو ول کردی؟"
می خواهم بنشینم. همین جا که نرسیده ام. که توت سیاه ها رسیده اند. می خواهم بنشینم. تماشا کنم. می چرخند. دور این دایره، دور خودشان. می خواهم بنشینم نگاه کنم که می چرخند. ولی هق هقم... .
"چرا دستمو ول کردی؟"

June 11، 2005

احمق


می خندند... دارند به من می خندند. حالا دیگر چه طور توی روی ماه بالاسر دیوار دبستان نقاده نگاه کنم؟کلاس اولم را یادش هست که می آمدم اینجا؟... با ستاره ها به من می خندد ماه. درها، دیوارها، یاس توی باغچه، این مونیتور... می خندند... دارند به من می خندند. تا نگاهم را می کنم آن طرف ... زیر لب پوزخند می زنند.
.
احمقانه هی دست و پا می زنی که چه؟ دنبال کدام فصل رهایی می گردی از خودت، فکرهات، تیرگی هات؟ دنبال کدام تعلقی؟ می گردی دلیل زنده بیابی... دلیل زنده برای نمردن. حاصل این سال ها جز زخم های تازه تازه روی تن روحت چه بود؟... احمق... .
.
دلتنگ نیستم... نه... اما چرا این روزها دیگر نمی شود زد زیر گریه؟
مرده شور همه ی شعرها را ببرد... چقدر می شود واژه ها را اشک ریخت؟ دلم گریه می خواهد. چرا دیگر این روزها نمی شود؟
.
دنبال هیچ چیز نگرد... دیگر دنبال هیچ چیز نگرد... تو را به جانِ سجاد... تو را به... . بگذار روحت قرار بگیرد.
.
اشتباه کردم. می خواستم زنده باشم. اشتباه... .
.
احمق... .

June 8، 2005

چرا؟


photo, originally uploaded by labooforoosh.
ترم شش هم تمام شد. برای پسر بچه ای که ... .
این سال ها دیگر همه اش به رمزگشایی اطراف گذشت. به بهت همیشه از همه چیز مجهول. و همه اش شد یک حیرانی مداوم، همراه یک بی قراری مکرر. دلهره ی حیران تمام شدن: حماقت بچه گانه.
گذشت. با آن همه اتفاق که آوار شد روی سر همه. و عاقبت دلتنگی ماند برای من.
ترم شش هم تمام شد. برای پسر بچه ای که از هیچ برای خودش حصار شکننده ای ساخته. ساخته تنها برای اینکه پشتش پنهان شود وتظاهر کند به این که هیچ چیز را نمی تواند ببیند. که به خودش بقبولاند گذشته از دنیایی که می ترساندش. گذشته و خودش تنها توی هیچستانی که خودش ساخته می زید.
پشت نقاب یاس مانده که همه چیز را انکار کند. این را که هست. که می بیند. می شنود. که دوست دارد کسانی را. که دوستش دارند.
بچه گانه بود. همه اش بچه گانه بود. وزندگی من هنوز حول این بچه گانگی پیش و پس می رود. بچه ای که در ضعیف ترین موضع ممکن قرار می گیرد. و به جای پذیرش حقارتش همه چیز را نفی می کند. حتا خودش را.
من مستحق بزرگ شدن نبودم. نبوده ام و نیستم.
من برای ادامه پیدا کردن خیلی کوچکم. و حقیر و ضعیف.
ترم شش هم تمام شد. توی این حیرانی مداوم. با این همه اتفاق... .

چرا من این قدر خسته ام؟

April 23، 2005

یادمان یک مرده

.

بی معرفت...
گذاشته رفته. "shabgard2999" . صادره از "جایی" . متولد "وقتی" . شغل "سرگردان". و نشانی: "biganeh2999.blogspot.com".
مهم بود. وبلاگش بیش تر از موجودیت خودش ، حتا دوست داشتنی تر.
می توانم تصورش را بکنم... پاک کرده... مثل اینکه دستمالش را گرفته باشد دستش و چرکِ چرک نوشته هایش را از بلاگر... .
دلم می گیرد.
میل به ویرانی دارد، به نابودی. مثل من، مثل کوزه گر دهر:

جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ی مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش


تنهاتر شده ام.

February 20، 2005

2

من در کاشان متولد شده ام. مادرم می گوید آن روز که من آمده ام بیستم بهمن ماه بوده؛ تاریخی که هیچ جا ثبت نشده. توی شناسنامه ام جلوی تاریخ تولد نوشته اند : بیست و نهم شهریورماه.
پدرم می خواسته با متولدین شصت وسه بروم مدرسه نه با شصت وچهاری ها.
من بیش تر وقت ها در جمع هم دوره ای ها و هم کلاسی هایم کم سن ترین بوده ام. ولی واقعیت این است که در طول زندگیم به غیر از احسان ـ که شرایطش از این لحاظ خیلی شبیه من است ـ همه ی رفقای نزدیکم از من بزرگ تر بوده اند.این قاعده حتی در مورد دوستی هایی که خارج از مدرسه و دانشگاه هم اتفاق افتاده و می افتد همیشه درست از آب در آمده است.
ـ
من «جامعه شناسی» را انتخاب کرده ام. آدم ها فقط می توانند جای خودشان باشند. من در یک موقعیت زمانی و مکانی وارد دنیای جامعه شناسی شده ام. من یک فرد هستم. یک فرد یک فرد است. موقعیت یک فرد در طول تاریخ قطعن یک موقعیت منفرد است، بی همتاست.
می خواهم بگویم این که من تبدیل به موجودی مثل آن چه الان هستم شده ام بستگی به خیلی چیز ها داشته و دارد که مجموعه شان برای من و فقط برای من این گونه جمع شده وتاثیر گذار بوده است. بر اساس این موقعیت منفرد من ورود به دنیای جامعه شناسی را برگزیده ام.
من از همان ابتدا می دانسته ام «این کارها برایم نان و آب نخواهد شد». می دانسته ام. ولی از همان ابتدا هم پیش خودم فکر می کرده ام که آدم مگر چند بار قرار است زندگی کند؟ من می خواهم یک بار فرصتم را آن طور که «دوست دارم» بزیم.
راستش حالا هم که کار می کنم حاضر نمی شوم وقتم را لحظه ای بیش تر از آن چه نیازم ایجاب می کند برای کاری که دوستش ندارم هدر بدهم.
پدر و مادرم همیشه ـ شاید مثل همه ی پدر و مادر ها ـ برای من نگرانند. آن وقت هم نگران بودند انتخابی بکنم که نان و آب توش نباشد.
حالم خوب نبود. افتاده بودم توی خانه . حال و حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم. اسامی دعوت شده های سال هشتاد و یک به مصاحبه ی دانشگاه امام صادق آمده بود. اسم من هم بود. مامان و بابا شلوغ کرده بودند. عجیب تقلا می کردند برای این که من آن جا پذیرفته شوم. بابا گفت «برویم عکس بگیریم برای مصاحبه» . عکس داشتم. یک عکس سیاه وسفید با موهای بلند و ته ریش و یک کاپشن «نایک» که مارکش توی عکس روی یقه ام معلوم بود. این عکس به درد امام صادق نمی خورد. از من توی همان حال بیماری عکس گرفتند. با ریش های نزده و موهای کوتاه. همان چیزی که امام صادق می خواست.
رفتم تهران. آن جا هر آن چه باید می پرسیدند ازم پرسیدند و من هر آن چه نباید می گفتم بهشان گفتم. من را نپذیرفتند.
پدر و مادرم هنوز ته دلشان به من مثل یک آدم کودن و احمق نگاه می کنند. با این حال آن ها هیچ وقت سعی نکرده اند سر از کار من در بیاورند. شاید بیش از حد کارهای من برایشان احمقانه است.
یادم هست یک بار آن اوایل که رفته بودم دانشگاه، تلویزیون داشت حیات وحش پخش می کرد که بابام برگشت خیلی جدی به من گفت :«زندگی حیواناتم به رشته ی شما مربوط می شه. نه؟»
من امروز بیش تر دارم به خاطر پذیرفته نشدن در دانشکده ی علوم قضایی توبیخ می شوم. اگر آن جا قبول می شدم به محض ورود حقوق پایه ی یک کارمند دولت را بهم می دادند، سربازی نمی رفتم، و آخر سر هم قاضی می شدم با کلی منزلت و پرستیژ.
باید اعتراف کنم شوق و اصرار بابا و مامان، آگاهی ام به ورشکستگی همیشگی اقتصادی خانواده و غم آب و نان به تردیدم انداخته بود. اما من قرار بود فقط یک بار زندگی کنم.
آن روزها روزهای ترم اول بود در دانشگاه شهید بهشتی. باید با کسی مشورت می کردم. رفتم پیش بزرگ قوم جامعه شناسی شهید بهشتی. دودلی ام را گفتم برایش. چاره ای خواستم. آن پیر طریقت در جوابم با کمال تواضع و فروتنی گفت که اگر ازبهشتی بروم ـ حالا به هر کجای دنیا ـ دیگر مربی و مرشد و مراد و استادی همچون ایشان نخواهم یافت، پس باید بمانم.
گذشت. این را هیچ کس نمی داند که من بعد از قبول شدن در آزمون کتبی آن دانشکده کذایی برای مصاحبه ی شفاهی تا دانشکده رفتم و روی صندلی های انتظار هم نشستم . اما نشد ؛ پیش از آن که نوبت به من برسد برای همیشه با آن جا و آدم هایش خداحافظی کردم. همه هنوز فکر می کنند من در آزمون شفاهی رد شده ام.قرار بود من فقط یک بار زندگی کنم
.

February 7، 2005

1

روان شناسی اجتماعی می گوید هرآدمی در نتیجه ی تماسش با محیط به تصوری از "خود" میرسد که همیشه تمایل دارد این تصور را به صورت ثابت تقویت کند. حتی ممکن است برای خودش موقعیت هایی را پیش بیاورد تا با واکنش در برابر آن ها این آگاهی قبلی از خود" پایدار بمآند.ه"
نمی دانم… شاید به همین خاطر باشد که این یادداشت ها می خواهند نوشته شوند و شاید هم از این رو که من حالا عمیق تر از هر وقت دیگری تنهایی را احساس می کنم. تنهایی آزارم میدهد. وشاید به خاطر این که بیش از هر وقت دیگری نیاز دارم به گفتن
.می خواهم خودم را از اول برای خودم تعریف کنم
.می خواهم همه ی آن چه هستم را توضیح بدهم، حتی توجیه کنم. خسته شده ام از توبیخ و تحقیر